منوچهر خان حكيم
274
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
دست شاخ يكى را بگير و قوّت كرده سر ايشان را از هم بردار ، دو ديو را خواهى ديد كه هر يكى كارد و ساطور گرفته خواهند رسيد . هركدام گاوى را خواهند بر زمين زد و از پوست بيرون خواهند آورد ؛ هركدام كه گوشت آن گاو را خواست ببّرد ، لوح اين طلسم را از او بطلب . پس شهزاده پيش رفته به دستى شاخ يكى را و به دست ديگر شاخ آن ديگر را گرفته قوّت كرده سر ايشان را از يكديگر جدا كرد ؛ يكباره دو ديو را ديد كه هر يكى ( 176 ) از جانب چپ و راست پيدا شدند و هركدام گاوى را انداخته ، از پوست بيرون آوردند . شهزاده فريدون ديد كه از روى هوا جنّيان تختى را بر زمين نهادند و مرد جنّى بر فراز آن نشسته ، از جانب ديگر تختى نهادند و باز پيرى بر فراز او نشسته و جمع بسيار از جنّيان بر ايشان همراه بودند و از ملازمان هركدام كاردى در دست و منتظر ايستاده بودند كه چون پادشاه حكم كند ، آنچه باشد به تقديم رسانند . شهزاده آواز داد كه اى پادشاه جن ! لوح اين طلسم در نزد شماست ، مرا نشان دادند كه از شما بگيرم ؛ اگر لوح را داديد ، خوب و الّا يك مثقال از گوشت اين گاوان به شما نمىدهم . آن دو جنّ بر هم نگريستند گفتند : اين آدميزاد نشانى درستى مىدهد . پس فرمود تا تخت ايشان را برداشته به روى هوا بلند فرود شدند . بعد از ساعتى شهزاده ديد كه باز آن هردو تخت را از روى هوا فرود آوردند و هركدام از آن پيرمردان صندوقچهاى در پيش خود داشتند ، آوردند در پيش فريدون برگذار كردند « 1 » و گفتند كه : مبارك باد بر تو شكستن طلسم ، اين امانتى است كه حضرت داوود به ما داده بود كه به تو سپاريم ، الحمد للّه كه امانت را به صاحب [ آن ] داديم . چون جنّيان صندوقچه به فريدون دادند ، كاردها در دست گرفته بر سر گاوان دويدند . شهزاده نظر كرد كه يك مثقال از گوشت آن گاوان نمانده بود . شهزاده در يك صندوق را گشود ، پرنيانى را ديد . او را گشوده نظر كرد در او نوشته بود كه هان اى فريدون ! مدّتى مديد در دنيا كامرانى كردهام و اسباب و اموال و تحفه و تبرك به هم رسانيدم ، به خاطرم رسيد كه اينها را از براى شهريارى ذخيره كنم كه قابل بوده باشد . پس [ به ] دانايان و
--> ( 1 ) . برگذار كردن : تقديم كردن .